-
۲۵۱.دیدار ما...
جمعه 28 آبان 1395 03:47
۲۵۱. چند دقیقه مانده به چهار صبح و از خواب خبری نیست که نیست.چه غم،برای خوابیدن وقت بسیار است،به قدر کافی خواهیم خوابید. توی ذهنم این سوال می چرخد که دیدار"من"و" تو" کی وچگونه خواهد بود؟ اشتیاق واضطرابش بی تاب ام می کند. چیزی توی دلم می گوید دیر نخواهد بود،شاید همین روزهای نزدیک... خدا کند فقط به...
-
۲۵۰.امان
پنجشنبه 27 آبان 1395 12:44
۲۵۰. اول: امان از ما آدم ها امااااان معرفت...؟ دوم: زنگ زده بود پیغام پیرمرد را برساند.پشت میز کارم نشسته بودم.می گفت تو فلان جا رفته ای؟یک در صد میلیون امکان نداشت...انکار مرا که دید گفت پیرمرد گفته.تسلیم می شوم.امکان نداشت کسی بفهمد،به هیچ کس نگفته بودم،هیچ کس.حتی به پیرمرد! پیغامش را که رساند،می گفت پیرمرد این...
-
249.کلاه باف
سهشنبه 11 آبان 1395 12:21
249. یکی از دوستای مجازی واسه پاییز وزمستون "بچه های کار" کلاه گرم و... تهیه می کنه. اگر کسی مایل بود کمک کنه به این صفحه پیام بده یا.... مردونگی به مرد یا زن بودن نیست!مردونگی یه صفته
-
248.دو ماهیانه
یکشنبه 9 آبان 1395 13:55
248. اول: شهریور ماه بیشترش به سفر گذشت.چهار سفر در یک ماه! فک کنم رکورد زدم. آبشار،کویر وجنگل از شمال شرق تا جنوب غرب. تنها بدیش این بود که بالکل پس اندازم ته کشید. دوم: مابین همین سفر ها بود که شهامت کردم ورفتم سراغ ورزشی که از بچگی دوسش داشتم وابژه ام بود. هزینه اش زیاده اما خیلی دلچسبه برام.ساعات تمرین انگاری زمان...
-
247.دوشنبه نوشت
پنجشنبه 4 شهریور 1395 02:23
247. بعد از ظهر دوشنبه... یکی دو ساعت مرخصی گرفتم وزدم به جاده. سرکوچه اشون که پیاده میشم دلهره دارم. در میزنم کسی از پشت در... راهنماییم می کنه توی اتاقش.روی تخت دراز کشیده بود.چهره اش... خیلی فرق داشت.تلاش می کنه که بشینه،نزاشتم.قلبش تازه جراحی شده بود.احوالشو می پرسم و...از احوالم می پرسه.می پرسه از کجا اومدی،چطوری...
-
246.او قول داده است...
پنجشنبه 4 شهریور 1395 01:52
246. مزه دیشب زیر دندونمه هنوز،تمام امروز رو مثل مستا بودم. یه آرامش عمیق یه خلوت عمیق تنهایی عمیق نمی تونم بخوابم. کاش امشبم... کاش... ااااااای! با من چه می کنی؟ چه می کنی؟ انگار هرشب باید یه بهانه ای واسه نخوابیدنم جور بشه. [ + ] پ.ن: دیشب چیا تو ذهنو بود،الان چیا میاد.به غلط کردن افتادم،می گم فقط یه دفعه دیگه!فقط...
-
245.شهرآفتاب
چهارشنبه 3 شهریور 1395 14:32
245. اول: اول صبح دکتر"ف"زنگ زد که امشب با بچه های اکیپ دورهم ایم.جایی قرار نگذار،میایم دنبالت که با هم برویم.راستش از چند روز قبل می خواستم چهار شنبه را تعطیل کنم وعصر سه شنبه بروم سمت دریا.گفتم اگر نروم آن طرفی،خبرت می کنم.اما آنقدر لبریز شده بودم که حد وحساب نداشت.با هرتکانی ممکن بود سرریز شوم. خستگی های...
-
244.غمگینم
سهشنبه 2 شهریور 1395 13:24
244. مادرمو رنجوندم. رنجید،بد جور هم رنجید. دلشو شکستم.خیلی خیلی بد دلشو شکستم.نه مثل هر بار،بلکه خیلی بدتر. خدا منو ببخشه. به مردن راضیم اما به رنجش تو نه. خدا کنه من زودتر بمیرم تا تو دیگه کمتر غصه بخوری ودلت بشکنه.این پسر خیلی خسته اس مادر صورت با سیلی سرخه،خیلی بیشتر از اونی که می دونی وحدس میزنی خسته اس.براش دعا...
-
243.کاش بشر اجاقش کور بود
دوشنبه 1 شهریور 1395 21:35
243. [ + ] پسر جان اینجا کسی صدای تو را نمی شنود.صدای تو پشت هیاهوی ترکان ونعمت زاده وغرش جنگده های روسی گم شده.اینجا کسی دلواپس تو نیست.مانده ام تو معصوم تری یا کودکان ایستاده برچهار راه های نفرت سرزمینم؟!! بهت تو آرام تر از آن است که سکوت کسی رابشکند. آرام بگیر آرام بگیر پ.ن: عنوان از دست نوشته دوستی انتخاب شده است.
-
242.حالمان خوب است...
یکشنبه 31 مرداد 1395 14:44
242. اول: امان از درد گردن،امان... دیروز داشتم مسواک می زدم که یهویی گردنم گرفت.دیشب به سختی تونستم عضله رو پیدا کنم و کلی با روغن زیتون ماساژ دادم.یه کم بهتر شداما هنوز درد می کنه! دوم: عصرچهارشنبه "ح" اومده بود که بریم واسه مهمونی پنج شنبه شب لباس بگیره.به قول خودش به سلیقه من خرید کنه !با اینکه خیلی خسته...
-
241.از قبل نوشته
سهشنبه 26 مرداد 1395 15:42
241. این متن از وبلاگ قبلیه: اول : وقتی که می رفتیم کوه،پیرمرد همیشه یک قدم از همه جلوتر بود.ما جوانترها به گردش هم نمی رسیدم.سرحال وسرزنده و قبراق.به محض رسیدن هیزم می شکست وچایی را بار می گذاشت،صبحانه را ردیف می کرد.سرشار از انرژی بود خستگی نمی شناخت.صبرش زیاد بود وهمیشه حرف داشت برای گفتن.از آن قدیم قدیم ها،از...
-
240.نشیمن گز!!!
سهشنبه 26 مرداد 1395 14:37
240. اول: دیروزسر صبح رفتم درمونگاه واسه تزریق آمپولم.آقاهه گفتش برو توی اتاق آماده شو.منم رفتم و مثلاً آماده شدم.اومد وگفت بخوا ب رو تخت،گفتم همینجوری ایستاده بزن! گفت درد داره هااااااا!گفتم شما کاریت نباشه،بزن. نامرد هم به خیال اینکه من سوپر منم وکلاً درد واینا حالیم نمی شه همچین سوزن رو فرو کرد ومایع تقریبا یخ زده...
-
239.آنقدر هست که بانگ جرسی می آید...
یکشنبه 24 مرداد 1395 13:19
239. اول: کلاس هفته پیش برگزار شد.بالاخره یکی از بچه که در مقابل موضوعی خیلی مقاومت می کرد،خبر داد که بارشو زمین گذاشته.خیلی براش دردناک بود وآثار یه هفته درد وزجر کشیدن رو توی چهره اش می شد دید،اما همه رو واقعاً از ته دل خوشحال کرد.اما وسط کلاس یه خبر شوم حال همه رو خراب کرد. کلاس نیمه کاره موند. دوم: این خونه جدیده...
-
238.همه چی نوشت!
سهشنبه 19 مرداد 1395 17:23
238. اول: گروه/کلاس هفته پیش خیلی سنگین بود،چندتا آنالیز و...بعد از کلاس از فشار زانو هام می لرزید.اما اینو دوس دارم.هر چند خیلی سخته اما چون خودت انجامش میدی یه جورایی برام دلچسبه.هم سخت هم دلچسب.مثل اینکه آدم خودش خودشو بدون بیهوشی ومسکن جراحی کنه.هم جراحی یاد می گیری هم دردتو درمون می کنی.هم جالبه هم دردناک...
-
237.تا با د چنین بادا
دوشنبه 18 مرداد 1395 11:46
237. چه صبحی دلنشین تر از وقتی است که دوستانت وسط هفته،هشتصد کیلومتر راه را کوبیده اند وخودشان را به تو رسانده اند که یک وقت توی اسباب کشی دست تنها نمانده باشی وهنوز مست باشی از رسیدن دوستان که پیغام "پیرمرد"عیشت را کامل کند. پیغامی پراز نوازش و تایید و خبرهای خوب و...نزدیک بود چشم هایم بارانی شود از ذوق.باز...
-
236.دیشب
چهارشنبه 13 مرداد 1395 10:45
236. عجب شبی بود دیشب. یه شب پر از کینه وخشم ونفرت و... یه شب لعنتی لعنت به دیشب،لعنت به دیشب،لعنت،لعنت،... فکر نمی کردم که هیچ وقت صبح بشه صبح شد! بالاخره صبح شد. الهی که این شب بره وبرنگرده،هیچ وقت برنگرده! یه ساعت بیشتر نخوابیدم،الان مثل مرده ای ام که از یه قبر ده هزار ساله بیرون اومده! پوووووف!
-
235.چال کُنون
سهشنبه 12 مرداد 1395 13:27
اول: مادام زنگ زد وخبر تولد نوه اشو داد.یه دختر کوچولو! خدا میدونه چقدر خوشحال بود،ذوق زدگی به حدی که انرژی اش ... خیلی خوشحالم هم واسه مادام وهمه واسه نوه کوچیکش که مادربزرگی به این مهربونی داره. بیست روزی می شه که رفته.دلم براش خیلی تنگ شده.یه همسایه خوب،یه دوست فوق العاده،یه مادر مهربوون،...همه چی! دوم: قیمه نثار...
-
234.نرم تنان
یکشنبه 10 مرداد 1395 13:25
234. اول: این خونه گرفتن وجابجایی من ظاهراً شده افسانه هزار ویک شب! هفته دوم ماه هم شروع شد ومن هنوز جابجا نشدم.تازه امروز عصر نقاشی خونه رو شروع می کنن. وسایل پک شده،خودمم کلافه وعصبانی دوم: چهارشنبه شب دوستان واسه یکی از بچه ها که قراره بره اونور آب مهمون گرفتن.بگو وبخند وبزن و... همه چی خوب بود تا اینکه رسیدم...
-
233.چهارشنبه خوروون
چهارشنبه 6 مرداد 1395 14:55
233. اول: امروز مراسم چهارشنبه خوروون با اندکی تاخیر برگزار شد. صبح یه کم دیرتر از معمول بیدارم شدم واومدم سرکار وبا جماعت نالان وگریان وچشم انتظار مواجه شدم که از درد دوری وفشار گرسنگی به زمین وزمان گیر می دادن.کاشف به عمل اومد که این همکاران جان از نیم رو هفته پیش که من درست کرده بودم خیلی خوششون اومده بود ومنتظر...
-
232.در شهر خبری نیست!
دوشنبه 4 مرداد 1395 13:02
232. اول: این یک ماه خیلی طولانی شد.یکی از طولانی ترین ماه های عمرم.البته خیلی هم پر از استرس وفشار.برام غیر مترقبه نبود ومی دونستم که یه ماه خیلی پرچالش خواهم داشت وشاید همین موضوع گذروندنشون برام راحت تر کرد. کارای بی سر وسامون مونده زیادی رو باید رفع ورجوع می کردم،حساب کتاب مالیمو باید روشن می شد،چندتا ارتباط رو...
-
231.سال های بی لیلا
چهارشنبه 30 تیر 1395 13:20
231. سروها ایستاده می میمرند. "سخت زیست وزیبا رفت" لیلا اسفندیاری برای لیلا نوشت: گوشه ی دنج باغ،جایی که هیچ وقت سایه ندارد،برایت سروی کاشته ام.
-
230.کودکیانه
چهارشنبه 23 تیر 1395 16:02
230. اول: دیشب رفتم پیاده روی با دوستی که خیلی حسم بهش خوب نبود.در حالی که هیچ نکته منفی یا بدی ازش ندیده بودم.دوس داشتم ببینم علتش چیه!باهم هم قدم شدیم،حرف زدیم،درد دل کردیم.حتی یه کوچولو گریه کرد. چقدر اون آدم به من حس امنیت داد ونسبت به من امن بود.حس بدم از بین رفت.حتی حسم خوب هم شد.دیدم که ما آدم ها چقدر شبیه هم...
-
229.لیزولوژی
سهشنبه 22 تیر 1395 11:16
229. اول: در کمال ناباوری دقیقه نودی برنامه سفرم جور شد.توی وقت اضافه سفر تماس گرفتن که وقت ملاقات شما رو گذاشتیم چند روز دیگه!منم که خوشحال!با کمال مسرت در اولین اقدام به دوستان گفتم که ما هم هستیم وهمگی بسی خوشحالی کردیم. دوم: سفر خیلی خوش گذشت.شب وعصر اولین روز اقامت هوا به شدت مه آلود وبعدش باروونی شد.یه طوری که...
-
228.خندوانه
دوشنبه 14 تیر 1395 13:25
228. اول: یکی از دوستام زنگ زد ودعوت کرد واسه برنامه خندوانه.خودم نمیتونستم برم،بچه های دایی ودوست دایی رو فرستادم رفتن.به خدی بهشون خوش گذشته بود که فک کنم تا یه ماه دیگه سوژه وانرژی دارن واسه خنده. دوم: بچه ها برنامه ریخته بودن که تعطیلات رو بریم شاهرود وجنگل ابر و... .اما بهم خبر دادن وقت ملاقاتی که مدت ها دنبالش...
-
227.اعجوبه
چهارشنبه 9 تیر 1395 15:03
227. اول: تاکسی نشسته بودم وداشتم واسه خرید سفارشی می رفتم سمت منوچهری که پشت چراغ قرمز یهویی عین جن از جلو ماشین رد شد.منم بهت زده کرایه رو داده وباقی پولو نگرفته،پریدم پایینو صداش کردم.برگشت یه لحظه نگاه کرد وپریدیم همو بغل همدیگه!خود نامردش بود همکلاسی وهم اتاقی دوره ارشدم.یه ساک انداخته بود کولش،از فوتبال بر می...
-
226.شاید اتفاقی نباشه...
شنبه 5 تیر 1395 16:08
226. اول: یه چند وقتی رفتم سراغ کاغذ وقلم دوباره.هیچی نمی تونه جا نوشتنو بگیره و هیچ جا اینجا نمی شه دوم: ماه گذشته عروسی داداش وسطیه بود که برگزار شد و... چند روز بعدشم که زمان برگزاری سمینار اداری بود.پوستم رسماً قلفتی کنده شده از بس سرم شلوغ شده بود.اما نتیجه وفیدبکاش خیلی خیلی عالی بود.خارج از انتظارم.بعد از...
-
225.بازنشستگی
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 16:05
225. اول: چند روز پیش رفتم سراغ وب قبلیم،چند تا از پستا رو دوباره خوندم و...خیلی جالب بود.اونجا رو هم آب وجارو کردم . دوم: یکی از همکارا که قبل از عید بازنشسته شده بود، اومده بود، خیلی تغییر کرده بود.یعنی تغییرش واسه دو ماه خیلی زیاد بود!خیلی شاد وسرحال و... گفتم خانم پ... اگر بازنشستگی آدم اینجوری میشه،دعاکن منم به...
-
224.مثلاً صاعقه
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 16:38
224. اول: یه حرفایی... یه حرفایی هست که .. یه حرفایی هست که نه می شه گفت،نه میشه شنید،نه میشه...فقط خدا می دونه داستان این پارادوکس چیه. می دونید... مثل اینه که به یکی بخوای مزه نمک رو بچشونی.الا وبلا تا مزه نکنه هیچ رقمه نمی شه حالیش کرد که شوری یعنی چی! حالا می خوای هی جدول عناصر بکش،فرمول نشون بده،چه می دونم از...
-
223.گرگ درون
یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 15:35
223. اول: بالاخره کتابا رسیدن،خودشون نه البته فایلشون فقط!چون نمی شد ارسال کنن طفلیا زحمت کشیدن وفایلشون کردن وفرستادن. مثل آدم تشنه واسه خوندنشون عطش دارم! دوم: انگاری منتظر بودم چیزی بگه!گفته/نگفته همچین پریدم بهش که بیا وببین! تمام بد وبیراه های که توی کل عمرم به گوشم خورده بود،یه جا تحویل این بنده خدا دادم.طفلک با...
-
222.تنهایی عمیق
دوشنبه 30 فروردین 1395 14:43
222. اول: امروز وفردا ماه اول سال جدید تقریباًتمام می شود ومن تازه عادت می کنم به جای 94 بنویسم 95،انگار هنوز باورم نشده 94 تمام شده. دوم: هفته اول تعطیلات را رفتم ولایت،اما برخلاف همه ساله هفته دوم را نماندم وبرگشتم! سوم: کویر ... ناب ترین تجربه مسافرت هایم بود! تجربه ای که شاید دیگر تکرار نشود.تنهایی عمیق... فرصت...