-
70.
دوشنبه 17 آذر 1393 14:14
70. اگه این کار از عمده وای به فردا و قیامت! جوابی ... ریز ریز کشون می دونید چیه؟ من میدونم،دارم تجربه اش می کنم.
-
69.
دوشنبه 17 آذر 1393 13:10
69. خدایا چرا بامن چنین می کنی؟ می دانی که تاب تحملش را ندارم!!! ناتوان نیستم،اما...
-
68.کادو
یکشنبه 16 آذر 1393 11:22
68. تا حدودی سلیقه علیرضا دستمه؛ می خوام یه پلیور کادو بدم. چند مدلشو دیدم.یه سبز کاهوییشو هم واسه خودم برداشته بود.که علیرضا هم خوشش اومده بود.حال شاید یه رنگ دیگه اشو بگیرم. راستی کاش شما هم می اومدین با کمال افتخار دعوت هم شدیناااااااا!
-
67.
یکشنبه 16 آذر 1393 09:42
67. دیروز عصر بیشتر خریدای مهمونی امشبو انجام دادم ویه ترتیبی دادم که امروز بعد از اینکه علیرضا از خونه می ره بیرون،برسه دست آزاده. واسه غافلگیری علیرضا هم یه سناریویی هم چیدیم که اگه عملی شد،می نویسمش! حالا موندم کادو چی بدم؟!!
-
66.تولدانه...
شنبه 15 آذر 1393 15:01
66. "علیرضا وآزاده"نزدیک ترین وبهترین دوستای من توی این شهرن. دوستایی که واسه خوشحالی من هر کاری انجام می دن ومن هم واقعاً دوسشون دارم.زوجی که مثل خانواده ام بهم نزدیکه. فردا شب تولد"علیرضا"س. حالا داریم با "آزاده" فکر می کنیم چه سناریویی اجرا کنیم که "علیرضا"رو حسابی غافلگیر...
-
65.دکتر پیچون...
شنبه 15 آذر 1393 13:48
65. وقت بیمارستان صبح پنج شنبه را پیچاندم و... دکتر"پ" هم کلی شاکی شد،ظهرش زنگ زد که... عصرش هم به دایی جان چغولیمان را کرده که این پسر ال است وبل است وجیم بل است! دایی جان هم حسابی شلوغش کرد و زد... حالا قول داده ایم پسر خوبی باشیم و اسرع وقت برویم دیدن دکتر و...
-
64."ولی من شادم"
شنبه 15 آذر 1393 10:45
64. چهار شنبه شب این [ + ]آهنگو شنیدم.یه کار قشنگ وجذاب با تم سبک بلوز ، یاد این [ + ] آهنگ افتادم.28 یا 29 اسفند 92،توی جاده آبادان به اهواز،دیدن یه دوست قدیمی وبسیار با محبت،بعد از یه گردش دلچسب توی یه هوای بهاری با طمع اروند وکارون وته لنجیا وسمبوسه و...
-
63.من بعد از اصلاحات!
شنبه 15 آذر 1393 10:24
-
62.تپش
چهارشنبه 12 آذر 1393 22:40
62. ارزش هر جایی به چیزی یا کسی که توش نشسته.از قدیم گفتن" شرف المکان بالمکین ". اگر این قلب واسه تو نتپه همون بهتر که نتپه! تپشش به اراده ومیل توست. امیدوارم که تو هم بخوای... امشبو آرووم خواهم خوابید. [ + ]
-
61.می دونی...
چهارشنبه 12 آذر 1393 14:03
61. می دونی...؟!! نه اصلاً نمی دونی! اصلاً هم نخواهی دانست،هیچ وقت!
-
61.ما دو تا
چهارشنبه 12 آذر 1393 12:46
61. " با ران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا… جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا… وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت تصدیق گفتههای «هِگِل» بود و ما دو تا… روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا افتاد روی میز ورقهای سرنوشت فنجان و فال و بیبی و دِل بود و ما دو تا کمکم زمانه داشت به...
-
60.زنده ای،مرده ای...
چهارشنبه 12 آذر 1393 11:19
60. اول: چند روز گذشته حسابی درگیر بودم. درگیر کار،در گیر زندگی خودم،در گیر مشکلات دیگران و... والبته استرس های... همیه اینا دست به دست هم دادن که دوباره به ریپ زدن بیوفتم.کزکز کردنای قلبم تا شب دست از سرم برنداشت،مجبور شدم با دکترم تماس بگیرم.تلفنی چک ام کرد ودستور مصرف چند تا دارو رو داد.خواست امروز برم ببینمش که از...
-
59.
سهشنبه 11 آذر 1393 12:38
59. از بس که بهم فشار اومده از صبح و فشار و استرس تحمل کردم.نگین انگشتر یاقوتم... یه دفعه دیگه هم این اتفاق افتاد. حتی یه ذره انرژی ندارم.
-
58.کز کز
سهشنبه 11 آذر 1393 11:56
58. امروز از صبح قلبم کزکز می کند،مثل اینکه میله داغی را فرو کرده باشند وسطش. اولش به خاطر آن دلشوره لعنتی،الان هم به خاطر...
-
57.رویاهای بچگی
دوشنبه 10 آذر 1393 14:12
57. یکی از رویاهای کودکیم(والبته اکنونم) پریدن با یکی از این ها[ + ] بود/هست. در آسمانی به همان زلالی و... تجربه ای که حاضرم تمام داشته هایم را با 10دقیقه اش معاوضه کنم
-
56.ناطور دشت
دوشنبه 10 آذر 1393 12:24
56. دیروز یکی از روزهای پرمشغله وپراز درگیری ام بود.برخلاف بعضی از روزها که پشه می پراندم دیروز حسابی سرم شلوغ بود. عصر،وقتی که بر می گشتم خانه از دستفروشی که نزدیک محل کارم بساطش را پهن کرده بود رمان " ناطور دشت " از " جی.دی.سالینجر " راخریدم.رمانی که سال1951 نوشته شده است. داستان چند روز زندگی...
-
55.عدو شود سبب خیر...
یکشنبه 9 آذر 1393 15:26
55. چند هفته پیش،وقتی از دم در اتاق مدیر رد می شدم.صدایم کرد...خوش وبشی کردیم وگفت ببینم برای نشست فردا که آماده ای؟ فردا؟ من چرا؟ گفت:مگر به شما خبر ندادند؟ اظهار بی اطلاعی کردم. گفت همایشی برگزار خواهد شد که شما وخانم دکتر"م" و آقای دکتر"ر" باید در مورد "thin tank"ها باید صحبت کنید.گفته...
-
54.
یکشنبه 9 آذر 1393 14:37
54. داستان از روز پنج شنبه صبح شروع شد. رفته بودم سلمانی که موهایم را صفایی بدهم ومثل همیشه اندکی فقط مرتبشان کنم. از روزی که دیپلمم را گرفته به جز چند صباح دوران خدمت هیچ وقت موهایم را کوتاه نکرده ام،یعنی مدل کوتاه نزده ام.به خصوص دورن دانشجویی واین اواخر که حسابی موهایم بلند شده بود. صبح پنج شنبه که رفتم سلمانی،کنار...
-
53.روزهای شلوغ
یکشنبه 9 آذر 1393 11:12
53. امروز از آن روزهای شلوغ است. خدا به خیر کند! صبح که آمدم سر کار،دم گیت ورودی راهم نمی دادند!تا اینکه یکی از همکاران حراست فیزیکی آمد وموضوع را ختم به خیر کرد...
-
52.
شنبه 8 آذر 1393 13:49
52. رفته بودم نهار،واکنشای خیلی با حالی دیدم.خیلیا هم که منو به اسم نمی شناختن وفقط می دونستن همکاریم واکنش نشون دادن. خلبان آسانسور،آشپز،همکارای واحد های دیگه،... باور نمی شه این همه آدم منو دیده باشن و... یعنی اینا همه منو دیدن که تغییر من براشون به چشم اومده و الان واکنش نشون می دن؟ خدا رو شکر همه ی واکنشا همراه با...
-
51.اسم جدید من
شنبه 8 آذر 1393 12:02
51. مدیرمون بعد از اینکه منو دید،گفتش بیاببینم(بخونید با صدای کش دار و...)بغلم کرد و... اسممو گذاشته "دنی". از صبح همکارا "دنی"صدام می کنن.
-
50.تغییر
شنبه 8 آذر 1393 10:38
50. آقا جوونم براتون بگه روز پنج شنبه هفته پیش ما یه تغییری در خودمون ایجاد کردیم که... از صبح که اومدم سرکار شاید سی چهل نفر به تغییر من واکنش نشون دادن،واکنشای متفاوت وغالباً با مزه و... خلاصه ماجرایی داریم امروز.کلی انرژی مثبت وروحیه گرفتم.از صبح دارم می خندم
-
49.آهنگ های آخر هفته
شنبه 8 آذر 1393 09:58
49. آخر هفته من با این آهنگا گذشت [ + ]،[ + ]،[ + ]
-
48.محضر استاد
شنبه 8 آذر 1393 09:23
48. رفتم دیدن استاد. ناگفته،بسیاری از حرف هایم را خوانده بود. منتظرم بود. با رویی گشاده ومشتاق مانند همیشه. الهی که همیشه سالم وزنده باشد. چهره اش آبی است بر آتش وکلامش تفسیر آیه های رحمانی. شرحش را سر فرصت خواهم نوشت
-
47.دیدار استاد
چهارشنبه 5 آذر 1393 14:51
47. فردا می خواهم بروم دیدن استاد. تقریباً سه ماه می شود که دیدنشان نرفته ام. از آخرین باری هم که تلفنی با ایشان صحبت کرده ام سه هفته ای می گذرد. دلم برایش حسابی تنگ شده.
-
46.
چهارشنبه 5 آذر 1393 10:54
46. 197 رای موافق،28 رای مخالف،10رای ممتنع! بد نیست
-
45.دایی مهربون
چهارشنبه 5 آذر 1393 10:48
45. من واین دایی کوچیکه خیلی با هم رفیق وصمیمی هستیم.چند روزی هست که بهش ماموریت دادن واومده تهران. طفلک می دونه من چقدر انار دوس دارم،دیشب هم به محض برگشتن من به خونه، مثل پریشب یه کاسه بزرگ انار دون کرده که من از سر کار بیام وباهم بخوریم. با رئیسش خیلی رفیقم.می گم می خوای با رئیست صحبت کنم یه ماه ماموریتت رو تمدید...
-
44.
چهارشنبه 5 آذر 1393 09:13
44. فرهادی جان وزارتت مبارک! مواظب خودت باش
-
43.اگه بود
سهشنبه 4 آذر 1393 13:56
43. اگه بود،عصری،دم غروب می رفتم دنبالش،می گفتم بیا بریم یه جایی سورپرایزت کنم.هر چی هم می گفت خسته ام،نمی تونم،بابا امشب زود میاد،... گوش نمی دادم وهر طور که شده راضیش می کردم بیاد . می رفتیم [ اینجا ] روی این پل، بعد زیر باروون،ماشینا رو نگاه می کردیم،خیس می شدیم و... یه کوچولو هم شیطونی می کردیم!
-
42.نفس کشیدن سخته
سهشنبه 4 آذر 1393 12:02
42. نفس کشیدن سخته تو رو ندیدن سخته! بشنوید[ + ]