273.
اول:
عینکمو جا گذاشتم،از صبح هم یه کله سرم توی سیستمه.چشام به شدت می سوزه!
ذوق ذوق می کنه!
دوم:
امروز از اون روزاست که از فرط خستگی دوس دارم بزنم زیر همه چی و ول کنم برررررررم.
از شر همه ی ژستا وفیس وافاده وادا اطوار و... که "خودم"رو از خودم گرفتن خلاص شم.
رها شم.
خودمو از چنگ این همه نقاب خلاص کنم.فرار کنم یه جایی که هیشکی منو نشناسه.ِوِلِ وِل شم.یه نفس راحت بکشم!
خفه شدم بابا،خسته شدم به قرآن.
خونه،کار،کلاس،ماشین،لباس،گوشی و...همش ادا،همش نقاب.
بابا تا کی زندگی واسه این و اون؟تا کی این همه نقاب بی ریخت وعبا وقبای سنگین؟!!
دوس دارم خودمو بغل کنم.یا یکی محکم بغلم کنه،خودمو بهش بسپرم ونگران هیچی نباشم.مثل بچه ای که بغل مامانشه ونگران هیچی نیست وخودشو سپرده به بغلش.
سوم:
نه عصبانی ام،نه دپسرده ام،نه هیچ چیز دیگه.فقط یه کم خسته ام ودلم واسه خودم تنگ شده.
دلم یه کار جدید یا اتفاق جدید یا مثلاً دیدن یهویی یه دوست قدیمی که خیلی دوسش داشته باشم،می خواهد.
خدایا برسوون!
چهارم:
بیا بغلم کن خوووو لامصب!
پنجم:
از مزایای داشتن همکار شمالی که دست پخت همسرش حرف نداره،خوردن غذاهای محلی شمالیه.
بفرمایید "باقالا قاتق"!
۲۷۱.
اول:
چندسال پیش همین روزها،شاید چند روز زودتر یا دیرتر،خواندن رمان "کلیدر" را شروع کردم،تقریبا یک ماه زمان برد تا به پایان جلد پنجمش برسم وتمامش کنم.بعدش هم نوبت "جای خالی سلوچ"،"سلوک"،"کلنل"و...شد.اما آشکارا تا چند ماه بعدش تحت تاثیر شخصیت های نیمه حقیقی وداستان "کلیدر"بودم.البته بهتر بگویم تحت تاثیر خودم واحساستم بودم.
آدم ها وداستان رمان را در زندگی روزمره ومحیط رشدم تجربه کرده بودم،اما این رمان همه ی آنها وشاید خودم را از زاویه ای دیگر برایم روایت کرد.
بعد از چندین سال هنوز"کلیدر"در قله اثر گذارترین کتاب زندگی ام جاخوش کرده است.
۱۰مرداد زادروز خالق این اثر بزرگ،محمود دولت آبادی است.
دوم:
آدمی که برای دفاع از ناموس یا هرچه اش در کمتراز آنی عنان از کف داده و"مشت وکله به اختیار می شود" هرچه باشد نماینده مجلس نیست،البته شاید فقط نماینده مجلس است!!!
سوم:
مانده ام با این تعطیلی غافلگیر کننده روز شنبه چه کنم؟گزینه های زیادی روی میز هست،مسافرت هم یکی والبته قویترینشان!
خدا کند همپای همدل یافت شود!
270.
اول:
چند کار ریزه میزه وکم اهمیت عقب افتاده بودند واز سر تنبلی مزمن پشت گوش می انداختمشان."سوهان"روح وسمبه جان شده بودند.روی مخ ام خوش خوشک رژه می رفتند و من مستاصل از تکان دادن خود وانجامشان.
بالاخره دل به دریا زدم وامروز انجامشان دادم،پووووووف
دوم:
دیروز ماشین مناسب پیدا کردم وامروز هم امورات مربوط به سند وپلاکش را انجام دادم.
با خودم فکر می کردم:من که اصلاً توی این کار سررشته ای نداشتم وکاملاً بی هنر بودم،در طول این مدت دو ماشین خریدم وفروختم.عجبیاً غریبا!!!
فروشنده خودرو معلم بازنشسته ای بود که برای...می خواست ماشینش را بفروشد(...را بخوانید کار خیر).
داغ دلم تازه شد!
سوم:
این رفیق جانمان بی هوا وکاملاً یهویی رفته خانه اجاره کرده و...پیشنهاد داده که من خانه ام را تحویل بدهم وچند صباحی را با شخص شخیصشان هم خانه شوم.
از نظر مالی وحتی روحی برای جفتمان خوب است،اما در مورد اینکه می توانیم با خلقیات هم کنار بیاییم باید بیشتر تفکر،تدبر و تدقق(واژه ای خود ساخته از مرجع تحقیق کردن)شاید هم تفائل کنم.
۲۶۹.
اول:
دیروز عصر با خواهرک آنقدر خندیدیم که نفسمان بند آمده بود.طفلک به حدی خوشحال بود که بیا وببین.
دوم:
بچه که بودم باخودم فکر می کردم بزرگ که بشوم پولدار می شوم وبه همه آدم هایی که ناتوانند کمک می کنم وزندگیشان را از این رو به آن رو می کنم،اما الان فهمیدم که کمک کردن به دیگران وحل کردن مشکلاتشان نه بزرگ شدن می خواهد ونه پول،فقط" وجود" می خواهد وبه قدر یک ارزن همت.
از کنار بچه های کار،کارتن خواب ها و...آسان می گذرم...
سوم:
بعضی از بزرگواران آنقدر در تغییر وضعیت وتطابق با شرایط جدید ظرفیت بالایی دارند که باید به آنهاگفت"نرم تنان سیاسی".قبلاً صابون "دوزیستان سیاسی" به وجود نازنینمان خورده بود.
اول:
هنوز آنقدرها که باید دل به دلش نداده بودم،اما دوستش داشتم.با وسواس وکلی تحقیق خریدمش.چند بار توی اوتوبان وجاده انصافاًآبروداری کرد وخان را سر بلند کرد.ناچار شدم برای جبران کسری ودیعه خانه بدهمش دست نامحرم.اااای دلم سوخت.از دیروزعصرتا حالا حالم گرفته شده اساسی!انگار که دختر شوهر داده ام.
هم خوش رکاب بود وهم هم پا،حیف شد.باید ارزانترش را بخرم.
دوم:
امروز صبح وقتی از جلو خانه مادام رد می شدم،ناغافل توی چهارچوب در پیدایش شد،بااینکه خانه مادام نزدیک تر بود،آمدیدم خانه من.کلی گپ وگفت ودرد دل و...
نوه دومش هم در راه است وبابتش خیلی خوشحال است،ماه آینده می رود ینگه دنیا که وقت تولد نوزاد کنار دخترش باشد.
سوم:
از صبحش منتظر خبر خوب بودم،نمی دانستم چیست اما می دانستم خبری در راه است.وقتی خواندم سالم وسرحال و...است انگار تمام دنیا را به من داده بودند،این چند ماهه بی خبری حسابی دلم را آشوب کرده بود مثل سیر وسرکه دلم می جوشید.حال آدمی را دارم که بارسنگینی از دوشش برداشته باشند.
نمی دانم کدام ابلهی گفته"بی خبری،خوشخبری"؟؟؟
هرکسی بوده،از بلاهت مجسم چیزی کم نداشته!اصلاًمجسمه بلاهت بوده ولاغیر!
چهارم:
هفته دوم شهریور استاد برنامه تور تحلیلی گذاشته،امروز عصر توی کلاس خبرش را داد.جایی بسیار خوش آب وهوا،از آن جاهای بکر و...
روستایی دور افتاده توی جنگل های مازندران،می گفت آنجا وسط تابستان هم شب ها باید بخاری روشن کرد.مهمان هم می توانیم ببریم.بچه از همین حالا شکمان را صابون زده اند که...
پنجم:
چند هفته پیش رفته بودم فیلبند،البته نه با گروه،با اکیپ چند نفره ای از دوستانی که هر کدامشان از وری آمده بودند.طبیعتش بسیار زیبا ودلنشین بود.مه،ارتفاع،اکسیژن خالص و...با چند نفر از محلی ها دوست شدم.یک بار دیگر هم می روم،اینبار به قصد شب مانی در کوه.
سفر خاطره انگیزی شد.
۲۶۷.

یادم میاد استادم می گفت:"اگه تو چیزی رو دوس داری ونمی تونی ازش دل بکنی،دلیلش فقط علاقه و دوست داشتن تو نیست،دلیل اش اینه که اون تو رو ول نمی کنه،اون تو رو بیشتر دوست داره.کشش وجاذبه اونه که تو نمی تونی رهاش کنی.
اصلاً یه کلمه بگم خلاصت کنم،از اولش اون تو رو دوست داشته که تو عاشق شدی و..."
مثل حکایت لیلا و کوه
مثل قصه من و تو!
عشق در مقابل اراده وزیبایی تو تعظیم می کند،۳۱ تیر ماه ششمین سالگرد لیلااسفندیاری
۲۶۵.
اول:
پدر جان کیش وماتم کرد،حالا منم ویک دنیا احساس گناه وعذاب وجدان
دوم:
امشب آخرین ساعات از وعده باقی مانده را می گذرانم وچقدر عجیب که پیرمرد این همه راه را آمده که مهمان من باشد.
چقدر عجیب،چقدر...
غمگینم
غمگینم
264.
اول:
انتخابات تمام شد وتب وتاب وناشی از آن نیز در حال فروکش است.اما ظاهرا ًعده ای راضی به رضای مردم نیستند ومی خواهند هرطور که شده این وسط موشی بدوانند وجالب اینجاس که اگر چند سال پیش همین حرفایی که الان بعضی از حضرات از تریبون های مختلف رسمی وغیر رسمی وروزنامه های که ممرمعاششان بیت المال و پول مالیات مردم است،می زنند،می زدید الان دیگر نمی توانستید حرف بزنید!چون یا تور بازدید مجانی از کهریزک نصیبتان می شد یا اگر خیلی خوش شانس بودید در اتاق تنهاییتان از آب هوای خنک بالای شهر لذت اجباری می بردید.
دوم :
این اولین دوره ای از انتخابات بود که فارغ از هر گونه تکلیف اداری و تصمیم تشکیلاتی واراده سیاسی در انتخابات بودم.خاطر آسوده از همه ی اینها بین مردم برخوردم وگشتم وکل کل کردم وجیغ زدم وهورا کشیدم.
نه لازم بود طرحی بدهم ونه چیزی را آنالیزی کنم یا چیزی را پیگیری کنم ونه دستوری بدهم ونه تکلیفی را روشن کنم یا فرآیندی را تحلیل کنم یا قانونی را تفسیر کنم یا...هیچ.فقط خودم "بماهو" خودم!
چقدر هوای این طرف پنجره متبوع تر بود.
سوم:
نکته دیگری که برایم خیلی جالب بود برخورد آدم های اینور وآنور خیابان با هم بود.گاهی آنقدر بلند داد می زدند که سرسام می گرفتم اما همین آدم های پر انرژی به ندرت متعرض همدیگر می شدند.خسته که می شدند از هم خداحافظی می کردند وهرکدام می رفتند سی خودشان!چقدرما با هم خوبیم،چقدر راحت همدیگر را می پذیریم،چقدر نسبت به هم منصف ایم.وچندتا چقدر دیگر...به قولی دوستی که می گفت"چقدر ما با کلاسیم این روزها!!!"مردم خودشان خوب می دانند که با هم چطور تا کنند.امان از وقتی که عنان کار بیوفتد دست این عناصر ولد چموش!
چهارم:
یادم هست از کسی شنیده بودم وقتی از چرچیل می پرسند:شما گفته ای که سیاست پدر ومادر ندارد؟گفته بود نه،من نگفته ام پدر مادر ندارد،گفتم دارد اما می افتد دست بی ....ها!
پنجم:
با اینکه این همه وقت دور ژانگولر بازی وتحلیل وآنالیز و...را خط کشیده بودم اما همچنان دوستان مرا مرجع صحت وسقم خبر ونتایج می دانستند وعلیرغم خستگی چند روز وچن هفته قبل اش،تا صبح نگذاشتند خواب به چشمم بیاید.خوشحالم که تحلیل هایم از نتیجه و فرآیند درست از آب در آمد وامیدوار شدم که هنوز پیر نشده ام!طرحی هم داده بودم که هرچند فرصتی برای اجرایی شدنش نشد اما آن کسی که باید می دید دید وپیام تشکرش را هم فرستاد وبسی مشعوفمان کرد. قرار است همدیگر را ببینیم،منتظر تماسشان هستم.
ششم:
آنقدر خسته ام هنوز که اگر یک هفته را کامل بخوابم باز هم ...
باز هم دوست دارم بیشتر بخوابم.
هفتم:
مانده بودم بین سرعت وآفرود.فکر می کنم سرعت را بیشتر دوست داشته باشم.ماه آینده پولم کامل می شود و بابت خریدش پیش پیش خوشحالم!هرچند سرحال کردنش چند روزی وقت خواهد برد.
از کسی پرسیده بودند خربزه می خوری یا هندوانه؟گفته بود "هردوانه"!الان در فکر هر دوانه ام!
هشتم:
برای دوست داشتن تو حاجت بهانه نیست.عادت روزانه است وهمنشین شبانه
263.
اول:
کاش این کلنگ آنقدر جان داشت که با هر ضربه اش هم جان کوه فرووریخته را بگیرد وهم به چشمان منتظر این سوی وآن سوی دیوار جان دهد وهم راهی به آنسوی بغض های منتظر باز کند.
دوم:
نه شیراز رفتم،نه گیسوم،نه...
سوم:
عصر پنج شنبه یه بوته گل یاس توی گلدون هدیه گرفتم.گلی که خیلی دوس دارم.هرسال اسفندماه اراده می کنم که بگیرم اما هر دفعه به بهانه ای نشد.
گذاشتمش توی اتاق خواب روی چهار پایه،کنار پنجره...
چهارم:
نه باد،نه باروون،نه گرسنگی،نه کار زیاد نه...هیچ چیزی دیگه ای منو از پا درنمیاره الا این بیدار خوابی وشب زنده داریها...
پنجم:
این روزا همه چی اش شده غصه وخودخوری و حس گناه و.. .من نمی دونم باید چیکار کنم با این آدم!درگیر یه سری حس متناقضه که منو هم پاک گیج کرده وانتظار داره که من...
من باید الان دقیقا چیکار کنم؟!! چی درسته چی غلط؟!!نمی دونم بخدا!دلم براش می سوزه.
ششم:
پولی که قرار بود برسه،کنسل شد!حالم گرفته شده اساسی!!!کلی براش برنامه ریخته بود و روش حساب کرده بودم.
خرید خونه و...هوا شد.
کفری ام
خوبه حالا وام می خواستن بدن هااااااااا
هفتم:
بازم خواب دیدم،همون خواب عجیب وتکراری همیشه...
هشتم:
این روزا فک می کنم خیلی خوب معنی این جمله موراکامی رو می فهمم"از طوفان که بیرون آمدی،دیگر همان کسی نخواهی بود که به طوفان پانهاده است"
262.
اول:
چند دقیقه از نیمه شب گذشته بود.که رسیدیم خونه.مهمونیش خوب بود.شلوغ پلوغ نبود زیادی.از اون مهمونیایی که سر وتهشون معلومه...
دوش نگرفته رفتم توی رختخواب.یه ساعت خوابیدم.دیس کانکت شده بودم.اما فقط یه ساعت بود.بیدار شدم.حالم بد بود.حسابی هم بد بود.آرووم از رختخواب آومدم بیرون،در آتاقو بستم ورفتم روی مبل،نشستم.پنجره رو باز کردم ویه سیگار...
دوم:
دستاشو گذاشته بود اینور واونور صورتم وتوی چشام نگاه کرد وگفت:الهی دورت بگردم،می دونی چند وقته لبخند به لبت ندیدم.
سوم:
سه شنبه رفته بودیم باغ گل ها، کرج،دیدنی بود.ناچار شدم یکی دو ساعت مدیرمحترم رو بپیچونم!
چهارم:
کلاس داره میره جلو.اما خیلی سخته.هم کلاس داره سختر وسختر میشه وهم ماخسته وخسته تر.خدا کمک کنه نبرم وتا آخرش بتونم برم.
پنجم:
دارم تمام تلاشمو می کنم که خودمو یه جوری به زندگی سنجاق کنم،یا شایدم زندگی رو به خودم...اما خسته ام.خیلی...اما آروومم،متلاطم نیستم!آرووومم اما خسته.
ششم:
چند دقیقه پیش از اتاق فرمان اطلاع دادن که ممکنه لازم بشه چهارشنبه شیراز باشم.
واسه آخر هفته برنامه ریخته بودم برم سمت تالش و جنگل گیسوم و...اگه اینطوری بشه همه برنامه هام به هم می خوره.