ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
252.
دیشب رفتم تماشای فیلم"نیمه شب اتفاق افتاد".
چندتا از نقدای فیلم رو سرسری خونده بودم اما نمی دونستم ...
کاش نمی رفتم...
مصطفی...
انگاری فیلم رو از روی زندگی واقعی مصطفی ساخته بودن.
عین آدمای مسخ شده مات پرده شده بودم،گاهی هم...
بعد از فیلم یکی دو ساعت توی کافه نشستم.همه چیز دوباره برام زنده شده بود واتفاقات جلو چشام رژه می رفت.
رسیدم خونه نیم ساعت فقط ضجه می زدم،بی کسی وبی پناهی وتنهایی ودر نهایت استیصال...مصطفی دوباره جلو چشمم بود.
بریدن...
استیصال...
یکی دو روز دیگه سالگردمصطفی اس
بعد نوشت:
دلشو شکوندن،خدا داغشو به دلشون گذاشت.امان از وقتی که دلی بشکنه،دلی که همه کس وکارش فقط خداست!
بلیطش رو خریدم واسه فردا. با پرنسس میرم می بینم
دیدن داره،حتماً ببینین